امروز از صبح پریشونم.. یه حال ِ غریبی.. می دونی بابا.. خیلی کم دارمت این روزا.. خیلی ..
می دونی.. دیگه هیچی صفای قبل رو نداره.. از وقتی تو از اون خونه رفتی.. نور و زندگی رو هم با خودت بردی..
شش سال شد بابا.. شش سال..
من که هیچی از زندگیم نفهمیدم.. هیچی..
دوستت دارم پیرمرد ِ مهربون ِ من تا همیشه.
عاشقتم..
" لحظه به لحظه روبرومی.. دلم تنگه برات.. لحظه به لحظه آرزومی. دلم تنگه برات... دل ِ من هنوزم .. جا مونده.. کسی دیگه نمیاد.. جای ِ ترو بگیره... که من براش بمیرم.. که اون برام بمیره.. کسی دیگه نمیگه .. دوست دارم مثل ِ تو.. کسی دیگه نداره نگاه ِ گرم ِ تُرو.. "
بابا.. حالم خوش نیست. ناخوشم نیست.. اصن نیست.. خودم هم نیستم.. خودم سال هاست که دیگه نیستم..
دوستت دارم بابایی ِ قشنگم.. دوستت دارم پیرمرد ِ مهربون ِ دنیای ِ من..
کاش بودی.. می اومدم سرم رو می ذاشتم رو زانو هات و موهام رو ناز می کردی و می گفتی آروم باش.. همه چی درست می شه.. اونوقت همه چی درست می شد.. بابایی.. هر روز بیشتر از روز ِ قبل جای خالیت رو احساس می کنم..
آخه پیرمرد.. تو همه عشق ِ زندگی ِ من بودی.. هستی.. خواهی بود..
همیشه.. همیشه..
تنها کسی که از دلم خبر داره فقط خودتی..
می رم بابا.. تا چند روز دیگه برای همیشه می رم و دیگه هم بر نمی گردم
بیست و نه سال ِ تموم اشتباه کردم بابایی.
همین..
بابایی..
مرسی که دیشب اومدی به خوابم.. بغلت کردم.. بوست کردم.. کاش می تونستم لمست کنم هنوزم.. ببوسمت.. بوت کنم. بخندی و دلم غنج بره.. آخ دلم بابایی. آخ..
بابایی.. دلم می خواست یه معمارخوب بشم. یه معماری که حرف واسه زدن داشته باشه.. مثه همون موقع ها که به عشقت کار می کردم و می اومدی با لبخند می دیدی و می گفتی.. خیلی عالیه.. بعد اون لبخند همیشگیت که دل ِ من رو میبرد می زدی و منم همه ی وجودم سرشار از یه شادی ِ غریبی می شد..
می دونی .. اعتراف می کنم.. همه انگیزه هام نیست و نابود شدن.. دیگه نمی تونم مثه سابق کار کنم و شاگرد اول باشم و کارام هم هی.. هیچ تعریفی نداره.. خوب.. بعد ِ چهار سال.. دوباره شروع کردم از اول.. فکر می کردم درست می شه بابا.. اما نشد.. نشد که بشه.. یه قسمتی از وجودم کنده شد.. مُرد..توی راه جا موند.. تیکه شدم .. تیکه تیکه..
دلم می خواست یه معمار ِ خوب بشم.. نشدم.. نشدم بابا.. خیلی خسته ام.. اینقدر خسته ام که حتی به زور دارم زندگی می کنم. اینقدر خسته که حتی دیگه آرزو نمی کنم بیام پیشت بابایی.. خیلی خسته ام.. فقط می خوام بخوابم.. فقط بخوابم.. همین. می خوام همه ی زندگیم رو توی خواب زندگی کنم بابا.. همین..
سلام بابایی.. خیلی وقته که از همه چیز و همه کس یریده ام... هیچ چیز ِ مهمی دیگه تو زندگیم وجود نداره که بخوام بخاطرش بجنگم و یا انگیزه ام باشه..
همه ی آدم ها خیلی زود می تونن با خودشون کنار بیان.. توی همه زمینه ها.. بابایی.. انگار از گذشته ام هیچ خاطره ای توی ذهنم نیست.. حتی گذشته.. به یه جایی رسیدم که همه چی یکمرتبه محو شد..
نیگا.. سه سالم هم تموم شد.. روز به روز داره سنم می ره بالاتر.. از بس با اد م های نامرد برخورد کردم.. دیگه جونی واسم نمونده..
اما بابایی.. هنوزم ته ته ِ دلم نمیخوام کم بیارم.. دلم می خواد دوباره شروع کنم.. از صفر..
کمکم می کنی؟
بابایی.
هنوز هم همه ی امیدم تویی..
این همه سال ..این همه درد.. این همه تنهایی... این همه سکوت.. این همه بغض با طعم خون.. همه اش توی دلم جمع شده.. این همه سال سکوت.. این همه سال .. تحمل.. بابایی.. نبودنت سخته.. نداشتنت سخت تر.. نشنیدن ِ صدات .. ندیدن ِ خنده ات.. حس نکردنت.. بغل نکردنت.. نبوسیدنت.. بونکردن ِ عطر موهات.. همه دل خوشی ام تو این زندگی تو بودی.. با رفتنت.. تکه تکه شدم.. هیچی ازم نموند.. به عشق تو نفس می کشیدم.. فقط به عشق ِتو..
تو این چند روزه برگ های تقویم رو کنده بودم جلو تر.. که چشمم به این روز نیفته.. اما مگه شد.. سر ساعتی که رفتی.. از خواب با گریه پریدم..دوباره همه چی داره تکرار می شه.. دوباره توی یه شهر غریبم.. دوباره دلم شور می زنه. .. دوباره می ترسم بابا.. از اینکه عزیزامو ازدست بدم.. بابا خیلی میترسم..
الان به همه اونایی که امدن تو خونه ات .. پیش عکست.. حسودیم می شه.. اگه امسال هم سری به خونه ی خودت زدی.. یادت باشه.. من بی معرفت نیستم.. فقط نمی تونم جای خالی ترو اونجا ببینم.. خیلی برام سخته..
بابا .. دلم واسه خنده هات.. بشکن زدنات.. تیکه های کلفت انداختنات.. نونوچ صدا کردن هات.. دلم واسه بغل کردنت.. بوس کردنت.. ناز کردنت.. بو کردن ِ عطر موهات.. تنگ شده.. اینکه بخندی و من با خنده هات عشق ِ دنیا رو بکنم..
دلم تنگ شده بیام سرمو بذارم رو موهات و نازم کنی.. برام عصاتو دستت بگیری و قر بدی و بخونی دختر مو شرابی.. دوستت دارم حسابی..دلم تنگ شده بیام از کارای دانشگام برات بگم و تو با یه افتخاری لبخند بزنی و اون لبخندت من رو به اوج ببره و مصمم بشم که اول باشم..
آی بابا.. دلم تنگته..
من رو ببخش.. تاب نیاوردم نبودنت رو.. من رو ببخش.. نتونستم قوی بمونم.. خیلی سعی کردم.. اما نشد.. نشد بابا.. خیلی سعی کردم.. من رو ببخش ماه ِ من.. من رو ببخش..
هنوز صدای بغض آلودت تو گوشمه.. بهم می گفتی " دلم برات تنگ شده بابا... خیلی دلم برات تنگ شده.. " صبح که از خواب پا شدم.. تازه فهمیدم چی دارم به روز خودم میارم.. دیگه اون نوه ی محکم شماره یکت نیستم.. اجازه دادم به خودم که کم بیارم.. که بی خیال باشم.. بی تفاوت.. می دونم بابایی. خیلی بده که تو این سن علاقه ای به زندگی نداشته باشم.. میدونم بابایی.. اما زیادی خسته ام.. زیادی..
صدات هنوز تو گوشمه بابایی..
بابایی قشنگم..منم دلم برات تنگ شده.. خیلی..
امروز برات عدس پلو گرفتم.. یکی شم خودم خوردم.. چرب و چیلی بود از اونایی که دوست داری بابایی.
آخ که چقده دلم هواتو کرده پیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرمرد ِ مهربونم..
راستی.. دلم برات تنگ می شه .. خیلی زیاد..باورم نمی شه به همین زودی پنج سال از رفتنت گذشت..
می دونی بابایی.. تو تنها کسی بودی که بعد مامانم عشق رو تو چشمات می دیدم.. یادت میاد وقتی از مسافرت بر می گشتی.. کل خونه رو تزئیین می کردم.. یادت میاد شبا که می خوابیدم پیشت دستم رو می گرفتی که نترسم..یادت میاد بهم می گفتی مردا فقط به دوتاچیز فکر می کنن؟ میگفتی با پسر و مردی که مشروب نمی خوره حتی حرف هم نزنم؟ یادت میاد همیشه پشتم بودی.. پناهم بودی.. یادت میاد کمبود محبت پدرم رو تو برام جبران می کردی؟ یادت میاد نمیذاشتی آب تو دل من و دخترت تکون بخوره.. یادت میاد هوای جفتمون رو داشتی.. یادت میاد همیشه حرفام رو می اومدم بهت می زدم .. یادت میاد وقتی بابام ازم پرسید من رو بیشتر دوست داری یا بابایی رو با افتخار می گفتم بابایی رو؟..
می دونم که خیلی چیزهاروحتی بیشتر از من یادت میاد.
این روزا بیشتر از همیشه بهت نیاز دارم.. تو این پنج ساله مقاومت کردم.. خرد شدم.. اما طاقت آوردم.. خیلی جاها کم آوردم .. اما همیشه سعی کردم خودم باشم.. کاری کنم که وقتی تو چشمات نگاه کردم بهم با افتخار لبخند بزنی و هنوزم نوه ی دردونه ات باشم..
ازت ممنونم بابایی.
به خاطره روزهای قشنگی که کنار خودت برام ساختی.. با بودنت روزهایی رو برام رقم زدی که دیگه هیچوقت تکرار نمی شه..
ماه ِ من..
تا همیشه دوستت دارم..
تا همیشه..
نمی بخشم بابا..آدم هایی رو که بهم خیانت کردند.. می سپرمشون به خدا..
دارم به هشتمین سال رفته از بیست نزدیک می شم..
جات مثل همیشه خالیه..
خیلی دوستت دارم بابایی. دلم برات تنگه پیرمرد پر طلایی من..
امروز با شیرین اومدیم پیشت.. اما تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به اسمت روی سنگ خیره بشم.. بابایی.. چرا نمی تونم حست کنم. چرا هیچ کاری نمی تونم بکنم.. دوباره دارم قاطی می کنم..
بابایی..
طاقت ندارم همه دنیا جلوروم وایسن و بگن که اون پسر چیزی نبوده که می گفته.. می دونی بابایی.. تصمیم گرفتم که بدون عشق ازدواج کنم..
خیلی خسته ام بابا. خیلی..
بابایی.. هنوز هم دعات پشت سرمه؟ هنوزم دوستم داری؟ بابایی.. چرا آدم ها اینقدر راحت از دوست داشتن می گذرن.. به خدا خسته شدم حاج آقا.. اینقدر خسته ام که نمی دونم چی کار کنم.. باورش کرده بودم بابایی.. فکر کردم پسری از جنس ِ خودمه.. نمیدونی چقدر محتاج ِ خنده هاتم.. دلم می خواد بیام بشینم پیشت و همش رو برات تعریف کنم. . یادته می گفتی می شه منو با یه شکلات خر کرد؟ .. کاش اینجا بودی بابایی.. کاش پیشم بودی..
چهار سال ِ پیش.. رفتی.. بدون ِاینکه بدونی روزهایی که بدون ِ تو می گذره چقدر سخته بابایی.
بابایی.
دوستت دارم..
خیلی زیاد..
دیشب خیلی جات توی خونه خالی بود ماه ِ من.. خیلی..
باباییی...
مرسی که به خوابم اومدی.. اینقدر خسته و داغون و گریه ناک بودم که هیچی جز بودن ِ تو وقتی صبح پا شدم آرومم نکرده بود..
تولدت مبارک قربونت برم.. ![]()
عیدت مبارک ماه ِ من...مبـــــــــــــــــــــــــارک ![]()
دوستت دارم بابارضا پرطلایی..
چقدر سخت گذشت...
اما ..
باز هم طاقت میارم..
باور کن..
امروز دومین روزی بود که روزه گرفتم..
دم ِ اذان بدجوری دلم هواتو می کنه ماه ِ من..همه ی خاطره های ماه رمضون...حلیم خوردنامون..نون ِ لواش گرفتن های تازه ات از نانوایی سر کوچه..غرغر کردن های مامانی... آش ِ رشته ها...همه چی..هنوزم زیر ِ زبونمه...
چقدر خوش بختم که این روزها رو کنارت داشتم...خوش بختم بابایی...
دوستت دارم پیرمرد ِ همیشه مهربون ِ دنیای من.. تا همیشه...تا ابد...
روحت شاد عشقم... روحت شاد...
خیلی وقته که حتی جرات نمیکنم بهت فکر کنم..
می دونم که می دونی دلیلش چیه...
می خواستم بهت تبریک بگم...
فسقلت برگشت ایران...
نمی تونم هنوز برم ببینمش ...شاید دلشو ندارم...نمیدونم بابایی...دوست دارم در مورد تو همه چیزو بدونه...آخه تو اونم دوست داشتی و اون هیچ وقت نمی فهمه...
دیروز از مامان پرسیدم ...بابایی رو حس کردی؟ گفت...حالم خرابه...
دلم برات تنگ شده...
اما چه فایده...
حتی به خوابم نمیای..
اومدم خونه...تا جمعه که قراره سومین سال نبودنت رقم بخوره..بیام توی خونه ای که نیستی ...شاید بشه حست کنم..شاید بشه باز عطر خنده هات بپیچه تو خونه...کاش باز می شد در رو که باز می کردم..تو رو می دیدم که روی صندلیت نشستی و داری تلویزیون نگاه می کنی..اومدم خونه..اونجا دلم طاقت نمیاورد..نمی تونستم بمونم..دوست دارم بیام پیشت...همون جایی که دوست دارم زمینشو بکنم و بیام پایین بغلت کنم...بوست کنم...بوت کنم..هنوز پیرهنت رو وقتی بو می کنم...آروم می شم...وقتی بغلش می کنم و چشمامو می بندم...از ته دلم نفس می کشم...
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره...عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره....
بابارضا..
باور کنم که این جمعه...میشه سه سال که با رفتنت منو بیچاره ی عالم کردی؟
همه بهم گفتن نیام...گفتن اعصابم به هم میریزه...اما بابایی...می خوام حست کنم...می فهمی...بذار حست کنم...بهم گفتن...شب های سال...میاین خونه ی خودتون...بیا بابایی...بیا گل ِمن..بیا که دلم برات تنگه...خیلی زیاد...
دیگه حتی نوشتن برای تو هم آرومم نمیکنه..
آخ که چقدر ترو کم دارم..
شاید خودت هم نمی فهمی...نمی دونی...مگه نه بابایی...
خودتم هیچوقت نفهمیدی که من چقدر عاشقتم...نفهمیدی بابا...مگه نه؟...
نفهمیدی...نفهمیدی....
اما باز هم من عاشقتم.....
هنوزم همه ی لحظه هام پر از یاد تویه...عطر نفس هات...خنده هات...شیطونیات...مهربونیات..
آره بابایی....
من هنوزم عاشقتم...
بابایی...اومدم ازاول...از اول می سازم...می شم مهندس...باور کن...
بابایی...خیلی دلم می گیره...غربت خیلی سخته...دلم می خواد باز صداتو بشنوم...دوباره...مثل اون روزا که هر روز باهات حرف می زدم..
خیلی دل تنگتم بابایی...
یک هفته است که همه چیز رو از اول شروع کردم...
خیلی سخته بابایی... آدم های مختلف...زندگی ها...فرهنگ ها...عادت ها...باید ها و نباید ها...
بابایی...
خیلی دوستت دارم...
همیشه هم به یادتم یک دنیا...
برام دعا کن که بتونم کاری کنم بهم افتخار کنی...
![]()
دلم برات به اندازه ی تمام دنیا + ۱ تنگ شده...خیلی دل تنگتم مهربونم...
بابایی...
بالاخره برنده شدم..
خیلی سخت بود بابا...
خیلی سختی کشیدم...
اما آخرش بردم...
حالا خیالم راحته که بهم افتخار می کنی...
این روزها خیلی آرومم بابا...خیلی زیاد...
می دونم از فردا به بعد تازه دلتنگی هام شروع می شه...
اما باز هم مبارزه می کنم..
این دفعه جوری می سازم که هیچ چیز نتونه بلرزونتش...
نه خودم رو..نه زندگیمو...
مثل همیشه پناهم باش..همراهم باش...
بابایی..
خوش حالی الان؟
من که کلی خوش حالم...
وقتی چشمامو می بندم ..چشمای قشنگت یادم میاد که داره بهم می خنده...
الهی قربون اون صورت ماهت برم ماه من...
ممنونم ازت...ممنونم بابایی که تو این سه ساله ...هرچقدر هم که اذیتت کردم ..باز هم برایم دعا کردی...
خیلی دوستت دارم بابایی...
خیلی زیاد...
بیا بغلم کن...
میخوام خودمو برات لووووووووووووووووس کنم هاااااااااااا...
بابارضا پرطلایی...عشق قشنگ منی![]()