دوستت دارم بابارضا پرطلایی..
چقدر سخت گذشت...
اما ..
باز هم طاقت میارم..
باور کن..
امروز دومین روزی بود که روزه گرفتم..
دم ِ اذان بدجوری دلم هواتو می کنه ماه ِ من..همه ی خاطره های ماه رمضون...حلیم خوردنامون..نون ِ لواش گرفتن های تازه ات از نانوایی سر کوچه..غرغر کردن های مامانی... آش ِ رشته ها...همه چی..هنوزم زیر ِ زبونمه...
چقدر خوش بختم که این روزها رو کنارت داشتم...خوش بختم بابایی...
دوستت دارم پیرمرد ِ همیشه مهربون ِ دنیای من.. تا همیشه...تا ابد...
روحت شاد عشقم... روحت شاد...
خیلی وقته که حتی جرات نمیکنم بهت فکر کنم..
می دونم که می دونی دلیلش چیه...
می خواستم بهت تبریک بگم...
فسقلت برگشت ایران...
نمی تونم هنوز برم ببینمش ...شاید دلشو ندارم...نمیدونم بابایی...دوست دارم در مورد تو همه چیزو بدونه...آخه تو اونم دوست داشتی و اون هیچ وقت نمی فهمه...
دیروز از مامان پرسیدم ...بابایی رو حس کردی؟ گفت...حالم خرابه...
دلم برات تنگ شده...
اما چه فایده...
حتی به خوابم نمیای..
اومدم خونه...تا جمعه که قراره سومین سال نبودنت رقم بخوره..بیام توی خونه ای که نیستی ...شاید بشه حست کنم..شاید بشه باز عطر خنده هات بپیچه تو خونه...کاش باز می شد در رو که باز می کردم..تو رو می دیدم که روی صندلیت نشستی و داری تلویزیون نگاه می کنی..اومدم خونه..اونجا دلم طاقت نمیاورد..نمی تونستم بمونم..دوست دارم بیام پیشت...همون جایی که دوست دارم زمینشو بکنم و بیام پایین بغلت کنم...بوست کنم...بوت کنم..هنوز پیرهنت رو وقتی بو می کنم...آروم می شم...وقتی بغلش می کنم و چشمامو می بندم...از ته دلم نفس می کشم...
آخر یه شب این گریه ها سوی چشامو می بره...عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره....
بابارضا..
باور کنم که این جمعه...میشه سه سال که با رفتنت منو بیچاره ی عالم کردی؟
همه بهم گفتن نیام...گفتن اعصابم به هم میریزه...اما بابایی...می خوام حست کنم...می فهمی...بذار حست کنم...بهم گفتن...شب های سال...میاین خونه ی خودتون...بیا بابایی...بیا گل ِمن..بیا که دلم برات تنگه...خیلی زیاد...
دیگه حتی نوشتن برای تو هم آرومم نمیکنه..
آخ که چقدر ترو کم دارم..
شاید خودت هم نمی فهمی...نمی دونی...مگه نه بابایی...
خودتم هیچوقت نفهمیدی که من چقدر عاشقتم...نفهمیدی بابا...مگه نه؟...
نفهمیدی...نفهمیدی....
اما باز هم من عاشقتم.....
هنوزم همه ی لحظه هام پر از یاد تویه...عطر نفس هات...خنده هات...شیطونیات...مهربونیات..
آره بابایی....
من هنوزم عاشقتم...
بابایی...اومدم ازاول...از اول می سازم...می شم مهندس...باور کن...
بابایی...خیلی دلم می گیره...غربت خیلی سخته...دلم می خواد باز صداتو بشنوم...دوباره...مثل اون روزا که هر روز باهات حرف می زدم..
خیلی دل تنگتم بابایی...
یک هفته است که همه چیز رو از اول شروع کردم...
خیلی سخته بابایی... آدم های مختلف...زندگی ها...فرهنگ ها...عادت ها...باید ها و نباید ها...
بابایی...
خیلی دوستت دارم...
همیشه هم به یادتم یک دنیا...
برام دعا کن که بتونم کاری کنم بهم افتخار کنی...
![]()
دلم برات به اندازه ی تمام دنیا + ۱ تنگ شده...خیلی دل تنگتم مهربونم...
بابایی...
بالاخره برنده شدم..
خیلی سخت بود بابا...
خیلی سختی کشیدم...
اما آخرش بردم...
حالا خیالم راحته که بهم افتخار می کنی...
این روزها خیلی آرومم بابا...خیلی زیاد...
می دونم از فردا به بعد تازه دلتنگی هام شروع می شه...
اما باز هم مبارزه می کنم..
این دفعه جوری می سازم که هیچ چیز نتونه بلرزونتش...
نه خودم رو..نه زندگیمو...
مثل همیشه پناهم باش..همراهم باش...
بابایی..
خوش حالی الان؟
من که کلی خوش حالم...
وقتی چشمامو می بندم ..چشمای قشنگت یادم میاد که داره بهم می خنده...
الهی قربون اون صورت ماهت برم ماه من...
ممنونم ازت...ممنونم بابایی که تو این سه ساله ...هرچقدر هم که اذیتت کردم ..باز هم برایم دعا کردی...
خیلی دوستت دارم بابایی...
خیلی زیاد...
بیا بغلم کن...
میخوام خودمو برات لووووووووووووووووس کنم هاااااااااااا...
بابارضا پرطلایی...عشق قشنگ منی![]()
این روزا حالم خیلی بهتره ..خودت که می دونی...میبینی...یه روز خوبم...یه روز بدم...اما فهمیدم که باید کنار بیام...با واقعیت های زندگی...فهمیدم که هیچ کس وقتی قلبت شکسته است به فکر این نیستند که مرهمی برای قلب شکسته ات باشن...بابایی فهمیدم خیلی انسان خوب و مهربون و پاکیم...ممنونم ازت...ممنونم به خاطر تمام انسانیت هایی که بهم یاد دادی...
بابایی قشنگم...
از کی و چی برات بگم؟ همه چیز ر وکه خودت می دونی...از دوست ۱۱ ساله ....یا از دوست دو روزه؟ هیچ کدومشون هیچ فرقی نداشتن...همه می رن...روزی که باید همراهت باشن نیستن..مهم نیست دیگه برام خصلت آدم ها همینه...می دونی بابایی...گاهی وقت ها خیلی خسته می شم...تا این روزها فکر می کردم که افسرده ام...اما حالا مطمئنم ...درستش می کنم...بهت قول می دم ماه من ...قول زنونه...
ناراحت نشو...خودت فقط میدونی چقدر برام سخته رفتنت..چون تمام زندگی من توی وجود تو خلاصه می شد...می شه ...هنوز هم...هنوز هم برای چیزی که اسم ترو کنار خودش داره با همه ی وجود می جنگم...چرا من عاشقتم؟ می دونی اینو؟....
این روزها دارم سعی می کنم به زندگیم برگردم...سه سال داره میشه ...من هنوز توی بیست و سه سالگی خودم موندم...سعی میکنم دیگه با دیدن مردم...خصلت هاشون...بد بودنشون...زجر نکشم..دیگه نمیخوام مصلح جهانی باشم...میخوام به خودم کمک کنم که بشم همون نوه ای برات که وقتی کاراشو می دیدی چشمات برق می زد و از ته دل می خندیدی....
هنوزم به من افتخار می کنی؟
برام دعا کن..دعا کن که اگر کسی رو رنجوندم...قلبشو شکستم...ناراحتش کردم...منو ببخشه...برام دعا کن من هم بتونم ببخشم...
برای همه ی ما دعا کن...مامانی...مامانم..بابام..دایی ها...زن دایی ها...شیرین و شایان و موگه و من و ....برای هممون دعا کن بابایی....مثل همون موقع ها که سجده می رفتی و دعامون می کردی..
دعـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا کـــــــــــــــــــــــــــــــــــن![]()
بهم کمک کن بابارضاپرطلایی...کمکم کن که سقوط نکنم..کمکم کن که با همه ی ناملایمات زندگیم سرمو بالا بگیرم...
آخرین باری که خوابتو دیدم...چند روز پیش بود...بهم گفتی همه چیز درست میشه ...من باز روی قول مردونه ات حساب می کنم...
اگه دیگه نمیخوام بنویسم...فقط به این دلیله که میخوام مبارزه کنم...با خودم...
یادت نره...
عاشقتم...
تا همیشه....
تا ابد....
توی قلبمی....
تا ابد....
بابابزرگم...
باباییَم...امروز اومدم خونتون... اما عشقولانه رو فرستادیم چند روز پیش و رفته شمال
و بانوی عزیزتان لطف کردن و دوباره زمین را به قل دادن خودشان مفتخر کردن!...![]()
مگه نمیگی که آدم باید حرمت همسایشو نگه داره...! اون سمت چپیابودن که خیلی عوضی بودن. پسراش میمومدن رو دیوار و وای میستادن و مارو بِر و بر نگاه می کردن و هرچی می گفتیم برن پایین نمی رفتن!یادت میاد؟ دیوار باغ رو نذاشتن بسازن و کلی پاچه ور مالیده بازی...امروز دیگه شورای شهر و شهرداری رفتن و حق رو به ما دادن...اما بانوی محترمت اجازه داده که ههههههههههههفت سانت اونا بیان این ور تر...آآآآآآآآی من عصبااااااااااااااااانیم بابایی.....آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی عصبانیم...
اگه اونجا بودم به زنه و شوهره نشون می داد م آپاچی یعنی کی!
منم که تعطیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!! ![]()
![]()
بنده الان خونتون لنگر انداخــــــــــــــته ام!
ناراحتم....![]()
---
دیدی بابا...دوباره اومدم و دیوونه شدم..پریشون شدم..آخه دلم لک زده واسه بغل کردنت..سخته ..می فهمی؟ سخته..امروز احساس کردم که چقدرازم دلخوری..ازم بیشتر از این ها انتظار داری..خوب می دونم....چقدر گند شدم بابای...می فهمی منو؟
دیگه حرفم نمیاد..دارم به جنون می رسم بابا..انگار از یه خواب سنگین بیدار شدم...تازه دارم می فهمم که دیگه برنمیگردی..اگه نیای که من می میرم..می دونم می میرم...برگرد بابایی...
تلخم بابا..این روزها تلخ تر از همیشه ام...هرروز هم بدتر میشم..کاش به جای اینکه بیای به خوابم..بیای بغلم کنی...کاش و هزار میلیون کاش دیگه..
نجاتم بده بابا..نجاتم بده..
یادت میاد سه سالم که بود..پاهاتو بغل می کردم و می گفتم اگه تو بری...منم می میرم..بابایی..منم مُردم..منم نابود شدم..همه ی هستی من..دارو ندارم..به نَفس تو بسته بود..
نجاتم بده بابا...
امروز رفتم کیک خریدم..از همون خامه ای ها که دوست داری..فردا میام به دیدنت..
بابارضا جونم بابا...می دونم که درکم میکنی...دلتنگتم بابا...
دلم برای دستات تنگ شده..همونایی که محکم میگرفتم و بوسشون میکردم..دلم واسه قلقلک دادنت..بوکردنت و بوسیدنت تنگ شده..یادته بابایی..می اومدم دستم و می ذاشتم رو شیمکت و می گفتم نی نی داره لگد میزنه..چند وقتشه؟
میگفتی نکن پدر سوخته ومن دلم ضعف می کرد از خنده ی چشمات...این بغض لامصب و این اشک ها تمومی نداره..کاش می شد برگردی بابا..فقط یه بار دیگه..ببینمت..صداتو بشنوم..بغلت کنم..بوست کنم..نازت کنم..آخه من عاشقتم بی معرفت می فهمی؟
خلاصه ی کلام اینکه بابارضا پر طلایی...کلی دلم برات تنگ شده..همش حس می کنم که یه روزی بر میگردی...حالا کی...خدا می دونه..
دوستت دارم ..یه دونه ای...قربونت برم الهی..
این روزها بیشتر از قبل دلم هواتو کرده..
همه ازم انتظار دارن شاد باشم..شیطونی کنم..قوی باشم..سکوت کنم و بجنگم..! نمی تونم..نمی تونم بابایی قشنگم..درکم می کنی بابارضاپرطلایی؟..حتی دیگه جرات ندارم بیام بهشت زهرا..دست خودم نیست..می خوام بزنم اون سنگ هارو له کنم...بیام پیشت..بغلت کنم..بوست کنم..بوت کنم..آخه بابایی چرا تنهام گذاشتی..
آخه بی معرفت..من بدون تو تو این دنیا چی کار کنم؟ ..بدون تو به عشق کی نفس بکشم..؟
کاش جای تو من رفته بودم..کاش من نبودم..خیلی بی معرفتی حاج اقا..خیلی..
منو ببخش که این روزها حتی جرات نمیکنم به چشم های قشنگت فکر کنم..و یا خنده هایی که دلم رو می لرزوند..بابایی...هروقت میرم باغ دلم می گیره...چرا نمیتونم حست کنم بابایی اونجا..؟ خیلی دلم برات تنگ شده..خیلی زیاد...
از یاد نمی برم هرگز ترا..عشق زیبای ترا..خنده های پر از مهر و لطافت و شوخی های شاد کننده ی ترا..لحظه های قشنگ دوست داشتن و به اوج نگاه پر مهرت رسیدن را..خواستنی و تمام نشدنی..حالا این جا ..کنار این همه خاطره هایی که بوی ترا می دهد..بوی باران دارد..تنها به تو می گویم
دوستت دارم
که می خواهم بمانی...در قلبم..در نگاهم...تا بمانم..نه لحظه ها و ثانیه ها...نه در تمام نفس هایی که بی تو کشیدم..حضور خوش بوی ترا..بودن...درست آنزمان که نیستی ...نیستی و لحظه ها با بوی خاطره مان جان می گیرد... می مانم...می ماند..برای من فقط یک نگاه تو ...همین قدر که بدانم هستی...کافی است... تا بمانم..همین جا و هرجا..در خانه ی خودت یا در کنار ستاره ها.. هر جا که باشی و نباشم..یک حس آشنا...مرا با خود می برد..فریاد می زند که هستم باتو..در کنار تو.....صدا کن مرا...با نگاهت.. قلبت..با خنده ات..و هر آنچه که می توانم ترا لمس کنم..حس کنم..ببویمت..بابایی..
از یاد نبر..هرگز..که از یاد نمی برمت...
خسته ام بابایی...کاش بودی و تو این لحظه ها و بغلم می کردی و تو اغوشت آروم می گرفتم..کاش بودی و می خندیدی برام..از ته دل..اخه کجایی ماهک من..؟ دلم برات پر میزنه..این رزوها باز هم بدون تو داره می گذره..می بینی منو؟...بازم تحمل می کنم..فقط به حرمت چشمای تو..اما بهم بگو چی کار کنم؟ انگار وزنه ی چند هزار تنی روی من افتاده..سنگینیش خیلی زیاده..خیلی..این روزهاسکوت میکنم و هیچی نمیگم..حرفی برای زدن ندارم..
دلم تنگته بابایی..خیلی زیاد...خیلی زیاد شایان...
اومدم بگم که من همون نیوشام..همونی که با خنده هات می خنده و تا آخر عمرش عاشقته..بابایی تو این دو ساله..خیلی حالم بد بود..همیشه نبود تو..اسم تو..اشک تو چشام می آورد..اما الان یاد گرفتم..با شنیدن اسم قشنگت...لبخند بزنم ..ببخشید اگه اذیتت کردم قربون برم..ببخشید اگه غم منو خوردی که غمگینتم بابا...می دونم که یک روز باز بغلت می کنم و در آغوش می کشمت قشنگ ترینم..اومدم بهت بگم..من یه کوهم..یه کوه مقاومم..خستگی هارو گذاشتم کنار.خیلی سخت بود..خیلی..از یه طرف تنها همه چی رو به کول کشیدم..خیلی جاها رو خطا رفتم..خیلی جاها کم آوردم..خیلی جاها سکوت کردم و خیلی جاها نعره زدم..میدونم که از الان داری بهم لبخند میزنی قربونت برم من.. چشمامو می بندم و خاطره های قشنگ با تو بودن رو تا همیشه مرور می کنم..تو همیشه توی قلب منی..همیشه..یادته همیشه سر نمازت که من پشت در وای میستادم و نگاهت می کردم همه ی مارو دعا می کردی؟ یادت نره ...بازم دعامون کن..
دوستت دارم پدربزرگ مهربونم.میخوام بهت بگم آرومم بابایی..باور کن...خاطرت جمع..![]()

تولدت مبارک بابایی گلم..
امروز دلم میخواست پیشم بودی تا صورت ماهتو می بوسیدم..دلم برای خنده هات تنگ شده بابایی..میدونی..امروز بیشتر از همیشه اسمونو نگاه کردیم..بابایی قشنگم..جات خیلی خالیه توی خونه...اینجوری که نگام می کنی دلم ضعف میره ..دلم برای روزای با تو بودن لک زده..بابایی..میدونی..هنوز باور نمیکنم که پر کشیدی و رفتی..چقدر سخته..نمیدونم..امروز روز تولدته..باید شاد باشم و بخندم و برقصم...باشه بابایی..بیا برام بخون دختر مو شرابی دوستت دارم حسابی..عصاتو دستت بگیر و برام قر بده و بعدش بخند..دل تنگتم ماه من..
از پیش ستاره ها برام یواشکی چشمک بزن...ببینم به فرشته ها بگو زیاد طرفت نیان..نوه ی حسودت بالاشونو تیکه تیکه میکنه..یادت نره که چقدر عاشقتم بابایی...یادت نره..جات توی قلبمه.اما قلب منو تو با هم فرق داره..قلب تو منو تنها گذاشت..اما من تا آخرش باهاتم ...
بازم تولدت مبارک ماه من..